۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

29/3/88 آخرین آزمون


امروز چون آزمون کانون داشتم(فقط مرحله ی آخر رو ثبت نام کردم)ساعت شش بیدار شدم.بعد از خوردن صبحانه زنگ زدم جلیل(پسر همسایم)آماده شد و بابام ساعت شش و نیم ما رو رسوند دانشگاه بیرجند.وقتی رسیدیم پنج نفری بیشتر نبودیم از پسرها.رفیقم گفت دخترها ساختمان کناری هستند.یک لحظه رفتم ببینم چند نفرند ماشا الله یک گلله بودند!به رفیقام گفتم ایول به پسرها که اینقدر راحت هستند!انگار نه انگار که آزمون دارند و گفتند ساعت هفت و ربع در های سالن رو می بندند.ساعت هفت شد که دیدیم سرویس های دانشگاه رسید یک گلله پسر و دختر ریختند بیرون!بچه ها اومدند و من هم بعضی ها رو خیلی وقت بود ندیده بودم رفتم پیششون و کلی گفتیم و خندیدیم!!!ساعت هفت و نیم تازه رفتیم داخل سالن.پسرها سالن بالا بودند که رفتیم.جالب بود کارت نداشتیم!!فرض کنید چهار تا کلاس باید میرفتیم داخلش می گشتیم از روی پاسخنامه ها پیدا می کردیم.وارد اولین کلاس که شدم یکی از بچه ها گفت امیر صندلی آخری هستی.دمش گرم(یا به قول بچه ها:دمش آب جوش) که گفت وگرنه کی می خواست بگرده!خلاصه نشستیم و بعد از چرت و پرت گفتناشون ساعت هشت شروع شد هر جور بود آزمون رو دادیم و ساعت دوازده و ربع اومدیم بیرون از سالن.حالا به بچه ها میگیم چه جوری برگردیم گفتند سرویس هست تا خواستیم بجنبیم سرویس پر شد و رفت!گفتیم چه خاکی تو سرمون کنیم؟بد شانسی گوشی هم نیاورده بودیم. گفتیم پیاده میریم تا سر جاده یک ماشین می گیریم میریم شهر(آخه دانشگاه پنج کیلومتر فاصله داره تا شهر)داشتیم می رفتیم تا در دانشگاه که دیدیم یک سرویس داره میاد داخل دانشگاه.بچه ها خواستند جلوشو بگیرند که اشاره کرد برمیگرده.داشت بر می گشت که بچه ها هفت هشت نفری ریختند تو جاده جلوی اتوبوس رو بگیرند.گفتم نکنید که از همین الان اسمتون رفت کمیته انظباطی بد بخت میشین سال دیگه اگه اینجا قبول بشین شما رو راه نمیدند! خلاصه سوار شدیم و اومدیم شهر.جلیل گفت که قرار بود خانواده برن خارج شهر اگه رفته باشند بیا با هم کباب درست میکنیم!رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و رفتم پیش جلیل.نشستیم کباب ها رو تا درست کردیم و به سیخ کشیدیم و خوردیم ساعت سه و ربع.بد شانسی ما اینکه نه منقل ما تو خونه بود نه منقل جلیل تو خونشون!مجبور شدیم تو یک تشت فلزی زغال کنیم و درست کنیم.ولی عجب کبابییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شد!ساعت سه و نیم اومدم خونه و گرفتم خوابیدم تا ساعت پنج و نیم که سامان زنگ زد بیا دم در کارت دارم.دیدم سامان از بیرون اومده بود گفته بود بیاد یک حالی بپرسه.دیدم یک پلاستیک دستش هست.گفتم چیه گفت تافت خریدم.داشتم با موبایلم ور می رفتم که یهو جو گرفتش جلوی موهام رو تافت زد!چه بوووووووی گندی دااااااااااشت!انگار کلم رو دارن رنگ میکنن یا شربت معده رو سرم ریختند!پیف پیف پییییییییییییییییییییییییییییف! سامان هم ساعت هفت گورش رو گم کرد رفت!همین دیگه تا اخر شب هم اتفاق دیگه ای نیفتاد که قابل ذکر باشه.

نتیجه:وقتی زمانه سخت می سود جرئت کن و از آن سخت تر شو!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر