
http://amirn3m.blogfa.com

سلام به دوست های عزیز.اول از همه ببخشید به خاطر پست قبلیم که نمی دونم چرا اینجوری شده!با اینکه فنتش رو هم عوض کردم دوباره!به هر حال بیخیال مهم نیست!!!
تابستون ما هم که شده تکراری,اتفاقی هم نمی افته واسم که بخام خاطره اش رو بنویسم!ام ام ام ام .....(مثلا دارم فکر می کنم که چی بگم؟!)خوب چیزه دیگه ای ندارم که بگم....
آهاااااان,راستی هفته ی دیگه عروسی خواهرم هست!دین دالا دیدااااااا.....(مثلا صدای آهنگ هست!!!!!!!!!!)از چهار شنبه مهمونامون یکی یکی میریزن خونمون!چهار پنج روزی بد بخت میشیییییییم!شرمنده همین الانش هم مهمونامون زیادن وگرنه شما هم دعوت بودین!
همین دیگه,این قسمت هم تمام شد!

امروز چندمه؟اوه اوه اوه هفتدهم شد!بیخیال آزادی رو عشق است!خودمونیم چه حالی داره خواب های آزادی بعد از کنکور.تا لنگ ظهر لالا!البته امروز نه و نیم بیدار شدم.تازگی ها صبحانم شده یک لیوان چایی شیرین با کیک!لباسم رو پوشیدم و موهام رو یکم اتو کردم و زدم بیرون.پیش به سوی مدرسه!!!
هوا گررررررررررم بود.وارد مدرسه شدم.انگار همین دیروز بود که چهار سال اینجا درس خوندم!وارد دفتر شدم.یکم شلوغ بود به خاطر ثبت نام.رفتم جلو گفتم:محمووووووووووود(ناظم مدرسه معروف به محمود ژ- سه)گواهی اشتغال به تحصیلم رو میدی یا همین جا دو تیکت کنم!گفت:یک خبری میدادی گاوی,گوسفندی چیزی قربانی می کردیم,همین الان.برو پیش اسدزاده.رفتم پیش اسدزاده گفتم:نفس کش!پس چی شد این گواهی من!گفت گواهی به شرط عکس!عکس رو دادم زد روگواهی.اومدم بیرون رفتم پیش حقگو(مدیر مدرسه به این چیزی نمیگیم آخه اصلا تو مدرسه نیست!)گفتم مهرت رو بزن روش, زیرش هم یک امضا بده که عجله دارم بچه ها روی گازند دارن می سوزند!کارش رو کرد و منم زدم بیرون.
هدفون رو گذاشتم تو گوشم موزیک رو هم آتیش کردم و رفتم به سوی اداره ی راهنمایی و رانندگی.رسیدم اونجا رفتم داخل گفتم واسه گواهینامه اومدم.گفت بیست متر جلو تر.رفتم اونجا از یکی پرسیدم که واسه مهر زدن گواهی اشتغال به تحصیلم اومدم.طرف انگار لال بود با سرش اشاره کرد برو اونور.اون یکی مهر زد داد اینوری دوباره مهر زد و امضا کرد.اومدم بیرون و سه سوته خودم روانداختم توی اتوبوس و اومدم خونه.شربت زدم تو رگ.کتاب خوندم.ناهار خوردم.برای خواهرم چند تا آهنگ بلوتوث کردم و ازش خداحافظی کردم,آخه بلیت داشت می خواست برگرده اصفهان.گرفتم لالاییدم(ماشاالله شدم مثل یک خرس قطبی!)بعد از ظهر هم مثل همیشه بود.ساعت نه هم رفتم بیرون یک هوایی بخورم.همین دیگه!تمام شد.چه روز مسخره ای بود مگه نه؟!!

ساعت شش ونیم بیدار شدم و صبحانه رو که خوردم آماده شدم که بابام منو برسونه.وقتی رسیدیم اجازه نمیدادند که ماشین ها داخل دانشگاه برند.البته به غیرازسرویس های دانشگاه و افرادی که کار می کردند.چون بابام اونجا درس میده به ما گیرندادند.پسرها دانشکده ی فنی مهندسی و دخترها دانشکده ی ادبیات بودند.بابام که منو رسوند گفتم خودم بر می گردم گفت که نه یازده و نیم میام دنبالت.با بابا که خداحافظی که کردم رفتم پیش بچه ها.همه می پرسیدند که کنکورسراسری رو چه کار کردی؟منم یک چرت وپرتی سر هم میکردم!!!ساعت هفت و نیم داد زدند که اگه کسی موبایل داره بیاد تحویل بده.بعدش گفتند برین داخل.من به بچه ها گفتم دیر که نمیشه واستین خلوت بشه میریم داخل.یکم که خلوت شد رفتیم داخل.یکی کارتم رو نگاه کرد.یکی داخل پلاستیکم رو که داخلش بطری آبم و وسایلم رو گذاشته بودم نگاه میکرد.نفر بعدی هم منو بازرسی بدنی کرد.چند نفر هم کنار واستاده بودند(انگار الاف بودند یا نخودی. بیچاره ها رو کسی بازی نمیداد!وار دکه شدیم رفتیم طبقه ی دوم.من آخرین کلاس بودم.رفتم و نشستم روی صندلیم.ساعت هفت و چهل وپنج فرایند آزمون رو شروع کردند.هشت هم شروع کردیم.چه قدرآسون بود سوالاتش.عمومی سراسری کجا و آزاد کجا؟!سوال داده بودند که جوابش ضایع بود!واااااای خدا دین و زندگیش که شاهکار بود مخصوصا سوال اولش که گفته بود برادر حضرت موسی کیست؟!!!آدم گاو هم باشه میتونه جواب بده!منم سر جلسه خندم گرفته بود مراقبب هم نگاه می کرد فهمیده بود!ازبان انگلیسی هم بد نبود.من ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه عمومی ها رو تمام کردم.دفترچه رو بستم یک ده دقیقه استراحت کرد م وآب خوردم. سوال هایی روکه کنارش علامت زده بودم دوباره نگاه کردم بعضی ها رو جواب دادم.دوباره دفترچه رو بستم ومنتظر شدم که اختصاصی ها شروع بشه.تو اختصاصی ها هم طبق معمول ریاضی سخت بود.ولی فیزیک وشیمی پفک بود!ده و ربع گفتند که اگه میخواین میتونین برین که بیشتری رفتند.نیم ساعت آخر من و دو تا دیگه توکلاس مونده بودیم.آخه بابام یازده و نیم میامد دنبالم می خواستم برم بیرون چه کار کنم و اینکه خدایی حیف بود سوال های به این سادگی رو نزنم!خلاصه یازده وربع که تمام شد اومدیم بیرون.با بچه ها کلی خندیدیم به سوالات.بچه ها که رفتند منم منتظر شدم که بابام بیاد.پانزده دقیقه الاف شدم!اومدم خونه مامانم گیر داده بیا مبل هارو جابه جا کنیم.اون کار که تمام شد اومدم رو تختم دراز کشیدم بدون اینکه لباسم رو عوض کنم.تا یک ونیم خوابم برد.بیدار شدم و ناهار رو زدم تو رگ.حالی داد.ظهرهم نخوابیدم نشستم پشت کامپیوتر.بعدازظهرهم نشستم فیلم نگاه کردم.سامان اس ام اس داد که برنامت چیه؟گفتم هشت ونیم می خوام برم نمایشگاه.گفتش میام تا باهم بریم.همون ساعت اومد وپیاده رفتیم.تقریبا شلوغ بود.یک گشتی زدیم ودیدیم دارن صندلی میزارن برای جشن!گفتیم واستیم ببینیم چه خبره.جشن که شروع شد و من و سامان گوشی هامون رودر اوردیم رفتیم تو اینترنت ازطریق اینترنت وایرلس نمایشگاه.چند تا آهنگ جدید و تم دانلود کردیم.اونا واسه خودشون برنامه اجرا می کردند و من وسامان ازاول تا آخرسرمون تو گوشی هامون بود.مجری برنامه هم معلم دین و زندگیمون بود که چهار سال دبیرستان باهاش درس داشتیم.نمی دونید که اونجا چه مسخره بازی در میاورد!اگه بدونید که توکلاسش جرات نداری حرف بزنی و کلاس خشکی داره تعجب می کردی که این واقعا خودشه؟!!!خلاصه ساعت یازده ونیم تمام شد وبرگشتیم خونه.
در مورد تصویری که گذاشتم بگم که چون عکس امروز نگرفتم یک چیزی گذاشتم.ولی چه حالی میده توتابستون برف بیاد......؟!!!!!





امروز چون آزمون کانون داشتم(فقط مرحله ی آخر رو ثبت نام کردم)ساعت شش بیدار شدم.بعد از خوردن صبحانه زنگ زدم جلیل(پسر همسایم)آماده شد و بابام ساعت شش و نیم ما رو رسوند دانشگاه بیرجند.وقتی رسیدیم پنج نفری بیشتر نبودیم از پسرها.رفیقم گفت دخترها ساختمان کناری هستند.یک لحظه رفتم ببینم چند نفرند ماشا الله یک گلله بودند!به رفیقام گفتم ایول به پسرها که اینقدر راحت هستند!انگار نه انگار که آزمون دارند و گفتند ساعت هفت و ربع در های سالن رو می بندند.ساعت هفت شد که دیدیم سرویس های دانشگاه رسید یک گلله پسر و دختر ریختند بیرون!بچه ها اومدند و من هم بعضی ها رو خیلی وقت بود ندیده بودم رفتم پیششون و کلی گفتیم و خندیدیم!!!ساعت هفت و نیم تازه رفتیم داخل سالن.پسرها سالن بالا بودند که رفتیم.جالب بود کارت نداشتیم!!فرض کنید چهار تا کلاس باید میرفتیم داخلش می گشتیم از روی پاسخنامه ها پیدا می کردیم.وارد اولین کلاس که شدم یکی از بچه ها گفت امیر صندلی آخری هستی.دمش گرم(یا به قول بچه ها:دمش آب جوش) که گفت وگرنه کی می خواست بگرده!خلاصه نشستیم و بعد از چرت و پرت گفتناشون ساعت هشت شروع شد هر جور بود آزمون رو دادیم و ساعت دوازده و ربع اومدیم بیرون از سالن.حالا به بچه ها میگیم چه جوری برگردیم گفتند سرویس هست تا خواستیم بجنبیم سرویس پر شد و رفت!گفتیم چه خاکی تو سرمون کنیم؟بد شانسی گوشی هم نیاورده بودیم. گفتیم پیاده میریم تا سر جاده یک ماشین می گیریم میریم شهر(آخه دانشگاه پنج کیلومتر فاصله داره تا شهر)داشتیم می رفتیم تا در دانشگاه که دیدیم یک سرویس داره میاد داخل دانشگاه.بچه ها خواستند جلوشو بگیرند که اشاره کرد برمیگرده.داشت بر می گشت که بچه ها هفت هشت نفری ریختند تو جاده جلوی اتوبوس رو بگیرند.گفتم نکنید که از همین الان اسمتون رفت کمیته انظباطی بد بخت میشین سال دیگه اگه اینجا قبول بشین شما رو راه نمیدند! خلاصه سوار شدیم و اومدیم شهر.جلیل گفت که قرار بود خانواده برن خارج شهر اگه رفته باشند بیا با هم کباب درست میکنیم!رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و رفتم پیش جلیل.نشستیم کباب ها رو تا درست کردیم و به سیخ کشیدیم و خوردیم ساعت سه و ربع.بد شانسی ما اینکه نه منقل ما تو خونه بود نه منقل جلیل تو خونشون!مجبور شدیم تو یک تشت فلزی زغال کنیم و درست کنیم.ولی عجب کبابییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شد!ساعت سه و نیم اومدم خونه و گرفتم خوابیدم تا ساعت پنج و نیم که سامان زنگ زد بیا دم در کارت دارم.دیدم سامان از بیرون اومده بود گفته بود بیاد یک حالی بپرسه.دیدم یک پلاستیک دستش هست.گفتم چیه گفت تافت خریدم.داشتم با موبایلم ور می رفتم که یهو جو گرفتش جلوی موهام رو تافت زد!چه بوووووووی گندی دااااااااااشت!انگار کلم رو دارن رنگ میکنن یا شربت معده رو سرم ریختند!پیف پیف پییییییییییییییییییییییییییییف! سامان هم ساعت هفت گورش رو گم کرد رفت!همین دیگه تا اخر شب هم اتفاق دیگه ای نیفتاد که قابل ذکر باشه.
نتیجه:وقتی زمانه سخت می سود جرئت کن و از آن سخت تر شو!



دم و تو فيس بوک بودم و چت هم ميکردم.با اين حال زود تر بيدار شدم .صبحانه رو که خوردم مامانم گفت که برم مدرسه ببينم کارنامه ها رو ميدن يا نه؟داداشم فيلم گذاشت منم هوايي شدم نشستم ديدم.خيلي فيلم باحاليييييييييي بود اسمش بود علي جي در خانه!البته سعي کنيد با خانواده نگاه نکنيد!حالا بيخيال!بعدش ساعت ده رفتم مدرسه.گفتم که کارنامه ها آماده نشدن؟عميدي گفت نه امير جان!ما گفتيم که دوازدهم به بعد آماده ميشه!گغتم پس چند روز ديگه ميام.گفتش که قبلش يک زنگ بزن حتما.گغتم باشه.از مدرسه رفتم منتظر اتوبوس شدم سوار شدم رفتم ابوذر.بعدش پياده تا کانون فرهنگي آموزش رفتم که آزمون آخرش رو ثبت نام کنم.رفتم داخل بعد مدارک رو دادم مبلغ آزمون آخر که ميشد هشت هزارو هفصد تومان.من نه هزار تومان دادم و نگاه خانومه کردم گفتم مگه هشت هزارو هفصد تومان نميشه؟يک خنده اي ميکرد گفتم حتما نمي خواد پس بده!!!گفتم بيخيال سيصد تومان چيه حالا.اومدم بيرون.بعد وقتي رسيدم ابوذردادشم از خونه زنگ زد گفت الان از کانون زنگ زدند گفتن الان يک آقايي اومد ثبت نام کرد ولي بقيه پولش رو نگرفت!اگه شمارشودارين بگين برگرده که سيصد تومان رو بگيره!با خودم گفتم نامااااااااااااااااااااااااااااااردا مگه مردم آزارين!به داداشم گفتم ديوانه نشدم تو اين هواي گرم برگردم بخاطر سيصد تومان گفتم اگه دوباره زنگ زدند بگو که گفت نمياد انگار اون سيصد تومان رو صدقه دادم!خلاصه برگشتم خونه و طبق معمول دو ليوان شربت واسه خودم درست کردم زدم تو رگگگگگگگگگگگگگگ چه فازي داد!بعد از نهار هم نشستم درس خوندم تا بعد از ظهر.ساعت هفت مهدي اومد گفت بريم بيرون با ماشين بگرديم.من و رضا دادشم آماده شديم رفتيم.دوست دختر مهدي زنگ زد که من الان پارک توحيد هستم با دختر خاله ام اگه ميتوني بيا مي خواد تورو ببينه.ما هم با مهدي رفتيم.يک گشتي زديم تو پارک بعدش زنگ زد ببينه کجا هستش.من و داداشم هم باهاش رفتيم.رفتيم اونجا سلام کرديم مهدي هم يکم صحبت کرد باهاش بعدش گفتيم بريم آخه مامانش هم پارک بود اگه ميديد يکم ضايع بود البته مامانش ميدونه!به هر حال خداحافظي کرديم رفتيم.سوار ماشين شديم گفتيم بريم يکم بگرديم بعد بريم شام بخوريم.بعد از گشت زدن رفتيم پيتزا دانژه.جاي بدي نبود.هر سه نفر چيزبرگر سفارش داديم.من عاشق چيزبرگر هستم!ب
عد از اينکه خوردنمون و عکس گرفتنمون تمام شد سوار ماشين شديم.منم گفتم يک حالي به همه بدم آهنگ خف گذاشتم صدا رو هم بلند کردم.مهدي هم جو گرفتش تريپ مايکل شوماخر اومد.دو سه جا لايي کشيد فاااااااااااااااز داد.ساعت يازده و نيم بود برگشتيم خونه.منم اومدم که بلاگ رو آپديت کنم ولي هر کاري کردم باز نميشد گفتم بيخيال فردا آپ ميکنم.بعدش رفتم رو تخت دراز کشيدم موزيک گوش ميدادم که دوستم زنگ زد.باهاش حرف ميزدم که شارژش تمام شد.بعد نگاه کردم ديدم يکي اس ام اس داده ميتوني بياي نت!منم کانکت شدم.اومد يک سوالي داشت بپرسه.منم ميخواستم بلاگ رو آپ کنم ديدم حال ندارم الان آپ کنم بزارم فردا ظهر(به اين خاطر الان آپ کردم) هيچي ديگه باهاش يکم چت کردم و آخرش هم رفتيم. . . . . . . . . . . . . . . . . . نتيجه ي اين قسمت:يک چيزي هست تو دلم که ميخوام بگم ولي اينجا نميشه!اصلا بيخيال مهم نيست
دیگه باهاش در ارتباط نیستم!!!(باید از خودش پرسید)به هر حال خواستم اینطوری تبریک بگم تولدش رو و اینکه همیشه شاد و خندون و سرحال باشه

